تبليغاتX
خونه مون

 
 

خونه مون

 
 

ناتوانی

 سه شنبه دوم خرداد 1391
رویا جون نوشته: ...

و من تمام امروز و دیروز و این چندروز گرفتار گفتنی های یک زوجم از زبون دوستی که می ناله از ناتوانیش تو گفتن تو ابراز کردن تو خواستن و حتی تو تنبیه کردن.

من درگیر حس عجیبی هستم که داشته وقتی همسرش گفته اگه یه بار دیگه این حرفو بزنی تو دهنت می زنم! حرف ساده ی چرا دانشجوت اینجوری بهت اس ام اس می ده؟

من فوران آه و اشک و غمشو با ریختن چیزی تو وجودم حس کردم وقتی نیمه های شب از کنارش بلند شده و مخفیانه سراغ ایمیلهای....

من نمی فهمم چرا حرف زدن سخته؟چرا وقتی حق به جانب باشی و نابلد تو گفتن، تو محکوم میشی.

من نمی فهمم چرا وقتی نیست تو بزرگی عجیبی ستودنی هستی؟وقتی هست حرف ساده چی شده از گلوت به سختی مرگ بیرون میاد؟

من نمی دونم چیه کیه چی شده که تو در مقابل عظمتش اینجوری خرد و حقیر و شکستنی هستی؟

من برام خییییییییییییلی سخته برای اون زندگی کردنو نه برای خودت!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

شق القمر!

 دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391

 اسلام دین من...
و محمد (ص) پیامبر من...

در روایات اسلامی آمده که کفار مکه از پیامبر اسلام (ص) تقاضا کردند برای صدق دعوی خود ماه را به دو نیم بشکافد و به او قول دادند که اگر چنین نماید به دین اسلام و صدق گفتار او ایمان خواهند آورد... آن شب آسمان صاف و ماه به صورت کامل (بدر) بود، پیامبر (ص) از خداوند خواست تا آنچه را که کفار مکه از او خواسته اند به آنها نشان بدهد تا ایمان بیاورند... خداوند دعای پیامبرش را اجابت کرد... و سپس ماه به دو نیم شکافته شد، نیمی در کوه صفا و نیم دیگر در کوه قیقعان در مقابل آن قرار گرفت.

کفار مکه که در حال مشاهده این واقعه بودند گفتند که محمد (ص) ما را سحر کرده است، سپس گفتند اگر او ما را سحر کرده باشد نمی تواند همه مردم را سحر کند، ابوجهل گفت: "صبر کنید تا یکی از اهل بادیه بیاید و از او سئوال کنیم که آیا انشقاق ماه را دیده است یا نه، اگر تایید کرد ایمان می آوریم و اگر نه معلوم می شود که محمد (ص) چشمان ما را سحر کرده است."
 بالاخره یکی از اهالی بادیه به مکه آمد و این خبر را تصدیق کرد و آنگاه ابو جهل و مشرکان گفتند: "این سحر مستمر است" و آنگاه این آیات مبارک نازل شد ... "اقتربت الساعه وانشق القمر ..." باری این موضوع پایان یافت و مشرکان ایمان نیاوردند.

در یکی از نشستهای دکتر زغلول النجار در یکی از دانشگاههای انگلیس، وی در خصوص معجزه شق القمر در صدر اسلام به دست پیامبر (ص) به عنوان یکی از معجزات پیامبر (ص) که توسط ناسا به اثبات رسیده است صحبت می کرد. در این میان یکی از حاضران که به اسلام خیلی توجه و اهتمام داشت به نام "داوود موسی بیتکوک " که در حال حاضر نیز رئیس حزب اسلامی بریتانیاست ماجرای مسلمان شدن خود را اینگونه نقل کرد:
    "هنگامی که می خواستم در مورد اسلام تحقیق کنم یکی از دوستانم ترجمه ای از قران کریم به زبان انگلیسی را به من هدیه کرد و من نیز بطور اتفاقی آن را باز کردم و اتفاقا سوره قمر آمد. سپس شروع به خواندن کردم ....و ماه شکافته شد... وقتی به این جمله رسیدم از خود پرسیدم آیا واقعا ماه شکافته شده است؟؟! سپس با ناباوری کتاب را بسته و به کناری گذاشتم و از تحقیق در باره اسلام هم منصرف شدم و دیگر سراغ آن کتاب هم نرفتم.
    روزی در مقابل تلویزیون نشسته بودم و طبق معمول برنامه اي را مشاهده می کردم، برنامه ای بود که در آن مجری با سه نفر از دانشمندان ناسا متخصص در علوم فضایی مصاحبه داشت. موضوع برنامه جنگ ستارگان و صرف میلیاردها دلار در این راه و اعتراض به این موضوع بود. مجری با بیان اینکه صدها میلیون نفر در سراسر جهان از گرسنگی رنج می برند، دانشمندان را مورد انتقاد قرار داده بود و آنان هم با بیان مفید بودن این تحقیقات در مجلات کشاورزی و صنعت و غیره از این طرحها دفاع می کردند...
    مجری سپس سئوال دیگری را طرح می کند با این مضمون که "شما در یکی از سفرهای خود به ماه حوالی 100 میلیارد دلار هزینه کردید و تنها خواسته اید که پرچم آمریکا را بر روی ماه نصب کنید... آیا این عاقلانه است؟؟!" در جواب این گوینده دانشمند آمریکایی لب به سخن گشوده و می گوید که: "در آن سفر، هدف ما مطالعه ترکیب داخلی ماه بوده که بدانیم چه تشابهاتی با زمین دارد و در این زمینه به موضوع عجیبی برخورد کردیم که عبارت بود از یک کمر بندی از سنگها و صخره های تغییر شکل یافته که سطح کره ماه را به طرف عمق و به طرف سطح دیگر آن پوشانده بود و هنگامی که این اطلاعات را به زمین شناسان منتقل کردیم مایه شگفتی آنان شده و گفتند چنین چیزی امکان ندارد مگر آنکه ماه در مرحله ای از حیات خود به دو نیم تقسیم شده و سپس دوباره جمع شده باشد و به شکل اول بازگشته باشد و این نوار از صخره های تغییر شکل یافته نتیجه برخورد دو نیمه ماه در لحظه جمع شدن و به هم پیوستن دو نیمه آن می باشد."

داوود موسی بیتکوک سپس می گوید:
    "با شنیدن این مطلب از جای خود پریدم و گفتم این معجزه ای است که در 1400 سال قبل به دست پیامبر اسلام در قلب صحرا اتفاق افتاده و از عجایب روزگار این است که آمریکا باید میلیاردها دلار خرج کنند تا آن را برای مسلمانان اثبات نمایند! بی شک این دین حق و حقیقت است..."

به این ترتیب سوره قمر سبب اسلام آوردن این شخص شد، پس از آنکه عاملی برای دوری او از اسلام شده بود و این خود از دیگر معجزات اسلام است.

 

 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

من رفتنی ام!!!

 یکشنبه دهم اردیبهشت 1391

یه روز یه بنده خدایی اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
 

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
 

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
 

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم
 

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
 

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
 

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
 

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
 

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
 

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

 

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
 

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
 

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
 

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
 

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
 

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
 

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
 

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
 

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
 

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
 

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
 

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
 

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
 

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
 

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟

 

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
 

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

 

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

 

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
 

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟
 

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
 

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

چیزی به اسم خودمون

 دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391
این روزا با خودم درگیرم! سعی دارم چیزایی رو که دوس ندارم از خودم برونم. اما موفقیتم همیشگی نیس. گاهی آدم خیلی تلاش میکنه اما قوی ترین رقیب مبارز همیشه خود آدمه. به جند دلیل: به خودت دروغ نمی تونی بگی. خودتو نمی تونی توجیح کنی. خودت در جریان همه اتفاقا هست. خودت مجبوره همه تصمیما رو عملی کنه...

اینه که تو این مبارزه نابرابر گاهی شکست سختی می خورم.

یه راه درآمد زایی جالب پیدا کردم که کاملا تخصصیه. یعنی مربوط به تحصیلات خودمه و البته سخت. خدا کنه خوب از پسش بربیام.

دلم امیرعلی می خواد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

سپاس خداوند را

 سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
شبانگاه جاری درونم

بسان سالی کبیسه ست که تقویم تمام روزهای آن سی امین روز را نشان می دهد

زندگی را بدین سبب می شود زیست که شادی هایش نیز چونان غم هایش ناپایدارند

و ازین رو خداوند را سپاسی بی انتها باید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

چهره ام

 دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
شهابی از آسمان دلم می گذرد

چون اضطراب خوشایند دیدار تو

خنده ای زیرکانه تحویل آینه می دهم و خط چین لبخند..

چون سر خوردن سنگ کودکی بر پهنه رودخانه امتداد می یابد و

به آینه بازم می گرداند و می گویدم

که تو دیگر دخترک معصوم و زیبا روی دیروزها نیستی!


پی نوشت: اینو یکی از دوستان واسه م تو قسمت نظرات نوشته: البته فقط ذهن خسته م رو خسته تر کرد.

پس ندیدی مامانی واسه سیر کردن بچش تن به خود فروشی میده وبابایی هم بفکر هرزگی های خودش اون ور اب
ندیدی پسر میشه بکش آبجی و ننش
ندیدی دست معصوم دخیر ده ساله بجای قلم مواده
ندیدی تو شکم بچه ی یک ساله 3.5کراک مینازن
ندیدی شوهره واسه سزارین زنش کلیه میفروشه

ایشالا هم نبینی
خدا یاورت و خوبی ها سهمت از دنیا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

رامین من

 چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391
‎  من غرقه توام ای دریای مواج

زیستن پر تلاطم را دوست تر دارم از سایه بودن در کنار درخت تنومند هزار ساله

شورعشقت طوفان گونه به صخره های حوادثم می کوبد اما تمام من لذت بی انتهاست

دستان تو در دستان من است و موج هایت نفس نفس زدن های زندگی

می خواهم تورا در آغوش داشته باشم مرا در آغوش بکشی بی ترسی از جزر و مد شبانه

دریای من، آبی بیکرانه ات قسمت من از این زندگیست

می خواهم تورا قطره قطره زندگی کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

پایه خیابون گردی

 دوشنبه پانزدهم اسفند 1390
این روزا من و لیلون جون که از همکلاسی ها و هم خوابگاهی هام بود یه جورایی همکار هم شدیم. از اونجایی که خانواده لیلا شیراز نیستن همچنان خوابگاهی محسوب می شه. البته از این نظر که داره اینجا تنها زندگه می کنه و ساعت رفت و آمد تعیین شده ای براش در کار نیست. منم که کلا انسان متاهل سرخوشی هستم. جای همه دوستان خالی تمام بعدازظهرها به خیابون گردی و پیدا کردن خیاطی و پارچه و رومیزی و .... می گذره و بسیار کیف دارد......

حالا می فهمم چرا یه عده از فامیل کلی لباس های عجیب و غریب با قیمت های باور نکردنی خریدن. مزیت بزرگ خیابون گردی حفظ شدن مکان های مناسب برای خریده. جاهایی که هفته اول خیابون گردیمون واسه م انقدر غریب بود که انگار مسافر بودم تو این شهر!!

تازه کلی هم سوژه ای جالب تو شهر پیدا می کنی که با ماشین سواری پیدا نمی شه!

نکته: شوهر جان من کلا دوست داره من خیلی با دوستام اینور اونور برم چون عقیده داره روحیه م بهتر می شه از طرفی مدام می گه: نمی خوای یه گروه پیدا کنی واسه مهمونی دوره ای؟ می دونم که عده ای از خانم ها الان شبیه علا مت تعجب شدن اما این مدلی هم پیدا می شه بین آقایون.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

تنها توانم گریستن بود...

 سه شنبه نهم اسفند 1390
میگن دکتر شریعتی گفته:

زندگی سخت ساده است

و ما به سادگی سخت زندگی می کنیم.


چه قدر دلم سوخت وقتی دیدم پول می تونه رنگ دوس داشتن رو عوض کنه. یه مادر رو دلگیر از یه پدر، یه خانم خونه رو نگران از بقیه گفت، یه دوست رو پر از حس حسادت به داشته های دوست دیگه...

دلم سوخت از دیدن نتوانستن های مردی که تمام عمر در تلاش بوده.. حداقل برای لقمه ای نون حلال.

دلم سوخت وقتی زن رو بی حوصله دیدم در ابتدای یه سال جدید.. بی رمق از نبود عیدی و هفت رنگ هفت سین.


دستم تهی است از برگ سبزی برای بخشش و تحفه ای از درویش.

.. و تنها توانم گریستن بود ..

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط نرگس  | 

امتحانی که دادیم!

 شنبه ششم اسفند 1390

رفتیم اصفهان حدود دو هفته پیش جای همگی خالی. البته من همه ش استرس داشتم اول به خاطر تولد نی نی دومم به خاطر امتحان آیلتس. خدا رو شکر امیر علی قبل از امتحانم به دنیا اومد. اورژانسی و پیش از موعد

من تمام قوانین نانوشته امتحان رو رعایت کردم کیف و حتی موبایل با خودم نبردم. سر ساعت اونجا بودم تازه ما از شاهین شهر (که 20 کیلومتری اصفهانه) اومدیم چون می خواستیم شب پیش دختر عمو پسر عموهای آقای شوهر بمونیم.

اما امتحانی که قرار بود 8 برگزار شه 9 برگزار شد چون همه دوستان موبایل و کیف آورده بودن و تحویل گرفتنش و چک کردن ایمنی امتحان کلی طول کشید.

من بیچاره غریب در اصفهانم بدون موبایل موندم. اول که با هزااااااااااااااااااار شرمندگی از یه آقایی موبایل گرفتم و زنگ زدم. بعدم مجبور شدم جامدادی به دست [آیکون دختر دست در هوای شرمنده] (خانما درک می کنن) سوار تاکسی شم تا سر سپه (امتحان چهار باغ بود و اونجام طرح زوج و فرد)....گرسنه......تشنه........خسته....... رفتیم مهمونی، سالگرد ترحیم عموی شو و خیابون گردی..... جنازه رو تحویل بگیر!!!

و امروز نتیجه امتحان اومده. خدارو شکر 6.5 شدم که برام کافیه.خداخدا می کردم نمره رو بیارم آخه وقت خوندنش نبود اصلا. Reading 7, speaking 7, listening 6, writing 6


+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط نرگس  |